دختری در قطار

خیلی جاها در توصیف این کتاب خوانده بودم که پایان کتاب قابل حدس نیست، اما به نظرم اینطورها هم نبود، از یک جایی به بعد کاملن می توانستی حدس بزنی و به سمت انتهای کتاب که می رفتی مطمئن تر…

کافکا در کرانه

از آن دست کتابهایی بود که هر وقت اسمش را می شنیدم احساس می کردم دلم نمی خواهد بخوانمش، حتا بعد از آنکه آنقدر تعریفش را شنیدم که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و کتاب را خریدم مدتها توی کتابخانه…

کتاب مرشد و مارگریتا

این روزها کتاب مرشد و مارگریتا نوشته میخائیل بولگاکف را می خوانم، کتاب خاصی ست. توی همان چند صفحه ابتدایی، چنان شوکی به آدم میدهد که بعدش هر لحظه منتظر یک اتفاق عجیب و خاص هستی. هنوز کتاب تمام نشده،…

من و این روزهای طولانی

چند روز پیش داشتم فیلم The Descendants رو میدیدم. فیلم خوبیه با بازی جورج کلونی. توی یه قسمت از فیلم جورج کلونی از پسر عموش میخواد اونا رو تا یه مزرعه برسونه و بهش میگه البته اگه وقت داری و اون در جواب میگه “وقت تنها چیزیه که این روزا زیاد دارم” – شاید این عین جمله نباشه البته-

شروع یک زن

“…..پنجره را باز کردم و به آسمان آبی بی انتها و به پارکی که زیر پای پنجره گسترده بود نگاه کردم. نیمکت امام زمان آنجا بود و به من نگاه میکرد. نیمکت آنجا بود. در فاصله دویست متری من. میتوانستم…