بگذار بگذریم

یک حرفهایی هست که احساس می کنی باید بگویی ولی وقتی زبان باز می کنی کلمات درست را پیدا نمی کنی، یک چیزهایی هست که فکر می کنی باید بنویسی اما خودکارت را که برمی داری هر چه به کاغذ…

بد مینویسم

نوشته های اخیرم را دوست ندارم، یعنی با قدیمی ترها که مقایسه میکنم احساس میکنم قبلن بهتر مینوشتم و این هیچ حس خوبی نیست چون هرکسی حداقل توقع دارد اگر پیشرفت نمیکند در کاری پس رفت هم نکند، این پس…

در کوزه افتاد

فکر می کنم نسخه پیچیدن برای دیگران یکی از ساده ترین کارهای دنیا باشد. حرف که می زنند، درد دل که می کنند، بسته به نوع ارتباطی که با او داریم و البته اخلاق خودمان کمی دلسوزی می کنیم، کمی…

عابر

از کنارش که گذشتم با خودم فکر کردم “چرا اینجا خوابیده؟ توی هوای به این گرمی زیر این آفتاب داغ، کنار بزرگراه.” در حالیکه کفشهای کهنه و پاره اش کنار پاهایش بود پتو را کشیده بود روی سرش و خوابیده…

حرفی که نگفتم

آمده بودم اینجا که خاطره ای ناخوشایند را بنویسم برای آنکه درس بگیرم و یادم بماند که تکرارش نکنم اما…. همه ی ذهنم پر شده از یک تصویر تصویر شمعدانی های مادر از دیروز که توی خیابان یک گلدان شمعدانی…