روزهای خوب

این روزها خوبند. نه از آن خوبهایی که هیچ غم و غصه ای نباشد و نه از آن خوبهایی که غرق شده باشی در خوشی؛ نه!

فقط خوبند به خاطر اینکه یک سری اتفاقات خوب هر روز تویشان میوفتد. اتفاق نه از آن هیچان انگیزهایش؛ نه! از همان اتفاقهایی که شاید هر روز برای خیلی ها میوفتد و قدرش را نمیدانند. اصلن اسمش اتفاق نیست شاید.

این روزها خوبند چون من دارم کتاب میخوانم . خیلی زیاد، و این چیزی است که واقعن دوست دارم و درس میخوانم و چیزهای جدید یاد میگیرم و اینها همه حس خوبی به من میدهد. احساس زنده بودن،  احساس اینکه مغزم دارد کار میکند و از اینکه هنوز دارد خوب کار میکند احساس خوبی دارم.

این روزها بیشتر وقتم را یا کتاب رمان میخوانم یا درس مربوط به رشته و کارم. هر دویشان برایم جالبند. درست احساس زمان مدرسه و دانشگاه را دارم دقیقن کاری ست که همان روزها میکردم. از طرفی تمام کتابهای رمان و داستان کتابخانه مدرسه و دانشگاه را میخواندم تا روزی که میگفتند کتاب رمان دیگری نداریم!!! و از طرفی با اشتباق کتابهای درسی را میخواندم تا یاد بگیریم و هر روز بیشتر و بهتر یاد بگیرم.

کتابهای رمانی که این روزها خوانده ام و یا قبلن نصفه خوانده بودم و تمام شده “جین ایر”، “ویلت” و “عقل و احساس” که دوتای اول نوشته های “شارلوت برونته” است و آخری “جین آستین”

درس هم میخوانم از سایت درسنامه. لینوکس میخوانم، html و نحوه رزومه نویسی. در کنارشان یک کتاب pdf میخوانم برای یادگیری CentOS و باز کنارش مطالب کلاس Switching & Routing  را میخوانم . گاهی هم کمی زبان انگلیسی میخوانم و باز خاطرات خوشی در ذهنم زنده میشود. نه اینکه بنشیم به آن خاطرات فکر کنم نه فقط حس خوبشان میاید دوباره و  همه شان برایم جذابند در جای خودشان.

گاهی هم که خسته میشوم میروم پیاده روی، یعنی درست همان کاری که همیشه دوست داشته و دارم حسابی کمک میکند که بتوانی برای خودت فکر کنی. خیلی زیاد و به هر چه که دوست داری.

و برای همه ی اینهاست که این روزها خوبند.