شروع یک زن

“…..پنجره را باز کردم و به آسمان آبی بی انتها و به پارکی که زیر پای پنجره گسترده بود نگاه کردم. نیمکت امام زمان آنجا بود و به من نگاه میکرد. نیمکت آنجا بود. در فاصله دویست متری من. میتوانستم با یک پرش از طبقه دوم روی آن بنشینم و به عالم امر فکر کنم. به عالمی که آدم ها به هم شک ندارند. سوءظن ندارند و به هم بدبین نیستند. کجا بود حاج آقا با آن عرقچین کوچک و سیاه. با آن صدایی که از لای دندانهای مصنوعی و تارهای صوتی خسته و آسیب دیده بر می خاست. با کلماتی بر دوش. و او که درس میداد و درس میداد و خودش را خسته میکرد.

کجا بود «خود»من؟….. “

نوشته بالا بخشی از کتاب ” شروع یک زن” نوشته “فریبا کلهر” است. کتابی که طی دیروز و امروز خواندم و دوستش داشتم.

طی سالهایی که کتاب خوانده ام کمتر کتابهای ایرانی خوانده ام ولی به هر حال این کتاب را دوست داشتم و به دوستان هم توصیه میکنم اگر علاقه مند کتابخوانی هستند این کتاب را هم بخوانند. حتمن ارزشش را دارد.