کسی که دوست دارد، هرگز نمی میرد

“…. متجاوزان گریختند. در یک راهپیمایی طولانی که طی آن بسیاری از آن ها با پیکانهای ما از پا درآمدند، توانستند خود را به کشتی هاشان برسانند. آن ها به خانه هاب عظیم شناور خویش بازگشتند و از صحنه خارج شدند. مادرم تعریف میکرد که ما جشن گرفیتم و نوشیدیم و رقصیدیم و بازی کردیم.

اما پس از چند ماه اسپانیایی ها بازگشتند، همراه با کشتی های بیشتر، مردان ریشوی بیشتر، حیوانات درنده ی بیشتر و چوب های آتشین. آن وقت بود که ما دریافتیم پیروزی در یک نبرد کافی نیست.”

بخشی از کتاب “لاوینیا” ست نوشته “جیوکوندا بلی” کتابی که این روزها میخواندم و امروز به پایان رسید. با وجودیکه زیاد اهل کتابهایی از این دست نیستم که به نوعی مربوط به جنگ و مبارزه است اما این کتاب آنقدر زیبا بود که حسابی جذبم کرد و تا پایان با اشتیاق خواندمش.

خلاصه ی کوتاهی از داستان که پشت نویس جلد کتاب است:

“لاوینیا مهندس معمار جوان و جذاب، در آغاز پیمودن مراحل پیشرفت های شغلی خود قرار دارد. در اروپا تحصیل کرده است و اکنون در پایتخت زادگاهش، در آمریکای لاتین، زندگی آسوده و فارغ از قشر بالای جامعه را میگذراند.

عصیان او بر ضد مناسبتهای اجتماعی موجود، او را به اعتراض های گه گاهی علیه خانواده محافظه کارش بر می انگیزد. اما یک شب این وضع دگرگون میشود، عشق او به همکارش فیلیپه که با جنبش مخفی همکاری دارد، همه چیز را تغییر میدهد در حالی که ابتدا با تردید نقش کمکی ایفا میکند، به زودی نقشی مستقل از فیلیپه در مبارزه علیه ترور و فشار بر عهده میگیرد.”