من و این روزهای طولانی

چند روز پیش داشتم فیلم The Descendants رو میدیدم. فیلم خوبیه با بازی جورج کلونی. توی یه قسمت از فیلم جورج کلونی از پسر عموش میخواد اونا رو تا یه مزرعه برسونه و بهش میگه البته اگه وقت داری و اون در جواب میگه “وقت تنها چیزیه که این روزا زیاد دارم” – شاید این عین جمله نباشه البته-

حالا من هم این روزا وقت تنها چیزیه که زیاد دارم واسه همین دارم بیشتر فیلم میبینم و کتاب میخونم

دیشب کتاب “دفترچه ممنوع” رو تموم کردم. توی این چند وقتی این دومین کتاب از “آلبا دسس پدس” هست که میخونم قبلی “از طرف او” بود که کتاب خوبی بود و به خصوص پایان بندیش رو خیلی دوست داشتم و این کتاب دوم یعنی دفترچه ممنوع هم کتاب خوبیه اما تنها نکته ای که من توی هر دو کتاب این نویسنده به چشمم خورد اینه که یه جورایی با تکرار بعضی مطالب گاهی خوندن کتاب کمی تکراری میشه و به قول یه دوستی حوصله آدم سر میره البته فکر میکنم احتمالن دلیل نویسنده برای این تکرار ایجاد همین حس یکنواختی و کسالت توی زندگی کاراکترها باشه برای خواننده اما واقعیت اینه که فکر میکنم کاش راه بهتری برای این هدف پیدا میکرد که اینطور خواننده رو دچار کسالت از خوندن کتابش نمیکرد. البته هنوز معتقدم هر دوکتابش کتابهای خوبی هستن و خود من با اشتیاق خوندمشون. در کل بین این دو کتاب من “از طرف او” رو جالبتر میبینم و بیشتر میپسندم.

قسمتی از کتاب دفترچه ممنوع:

“… میخواستم تنها باشم تا بتوانم چیز بنویسم ولی هرکس در یک خانواده بخواهد تنها باشد گناهکار است …”

این کتاب بخشی از زندگی زنیه که با خرید یک دفترچه و شروع به نوشتن اتفاقاتی که هر روز براش میوفته به عقیده خودش زندگیش دچار تحولاتی میشه همونطور که خودش در بخشی از داستان میگه:

” همه چیز موقعی شروع شد که این دقترچه براق و سیاه را که شباهت بچه زالو دارد در زیر پالتویم گذاشتم و به خانه آوردم در حقیقت ….”