حرفی که نگفتم

آمده بودم اینجا که خاطره ای ناخوشایند را بنویسم برای آنکه درس بگیرم و یادم بماند که تکرارش نکنم اما….

همه ی ذهنم پر شده از یک تصویر

تصویر شمعدانی های مادر

از دیروز که توی خیابان یک گلدان شمعدانی پر از گلهای قرمز دیدم فقط دارم به آنها فکر میکنم. به شمعدانیهای رنگارنگ مادر روی لبه ی حوض آبی و بزرگ وسط حیاط

دلم تنگ است…. برای آن حیاط…. برای آن حوض… برای آن شمعدانی ها….

و

برای مادر