عابر

از کنارش که گذشتم با خودم فکر کردم “چرا اینجا خوابیده؟ توی هوای به این گرمی زیر این آفتاب داغ، کنار بزرگراه.”

در حالیکه کفشهای کهنه و پاره اش کنار پاهایش بود پتو را کشیده بود روی سرش و خوابیده بود، کمی آنطرفتر درخت و چمن بود چرا اقلن آنجا نخوابیده بود، شاید از خستگی زیاد،  شاید معتاد بود یا چیزی مصرف کرده بود که نتوانسته بود جای منطقی تری برای خواب پیدا کند.

یک ساعت بعد ازهمان مسیر برمیگشتم؛ آنجا نبود، برده بودندش؛ چند نفر کارگر شهرداری داشتند باقیمانده های آخرین خواب بعد از ظهرش را از روی زمین میشستند.