در کوزه افتاد

فکر می کنم نسخه پیچیدن برای دیگران یکی از ساده ترین کارهای دنیا باشد. حرف که می زنند، درد دل که می کنند، بسته به نوع ارتباطی که با او داریم و البته اخلاق خودمان کمی دلسوزی می کنیم، کمی همدردی می کنیم، کمی محکوم می کنیم (گاهی کسی که باعث ناراحتی شده و گاهی حتا خود طرف دلگیر را)، بعد آن ته ته تهش نسخه می پیچیم! متداولترین نسخه ای هم که می پیچیم با این مضمون است که اتفاق پیش آمده را هر چه بوده به دست فراموشی بسپرد و کلن سعی میکنیم یک جوری قانعش کنیم که موضوع بی اهمیت بوده یا اگر به هیچ شکل نشود به این سادگی ها همچین نظری داد اینطور توجیهش میکنیم که باید ته ذهنت اهمیتش را کم کنی. اینجور وقت ها یادمان می رود که ما همان آدمهایی بودیم که برای گرفتن نمره ۱۹٫۵ دیکته عزا میگرفتیم و برایمان دنیا به آخر می رسید و البته هنوز هم که هنوز است دست کمی از آن روزها نداریم فقط قصه نمره ۱۹٫۵ به شکلی امروزی تغییر پیدا کرده و گرنه ما همان آدمهاییم با همان ظرفیت و با همان حساسیت و با همان مشکلات بسیار بزرگ غیر قابل حلی که فقط برای خود ما رخ می دهد.