مادرم

هفت سال است که برایم ولنتاین یعنی یک سال دیگر هم گذشت از آن صبح وحشتناک

از آن روزی که هر چه از ته دلم صدایش کردم حتا چشمهایش را هم باز نکرد

هفت سال است که تمام آرزویم فقط شده اینکه یک بار دیگر صدایش کنم و جوابم را بدهد

هفت سال برای خودش یک عمر است

یک عمر که نمیدانم هر روزش را چطور تحمل کردم

مامان خانومی دلم برات تنگ شده

خیلی

خیلی

خیلی