عابر

از کنارش که گذشتم با خودم فکر کردم “چرا اینجا خوابیده؟ توی هوای به این گرمی زیر این آفتاب داغ، کنار بزرگراه.” در حالیکه کفشهای کهنه و پاره اش کنار پاهایش بود پتو را کشیده بود روی سرش و خوابیده…

حرفی که نگفتم

آمده بودم اینجا که خاطره ای ناخوشایند را بنویسم برای آنکه درس بگیرم و یادم بماند که تکرارش نکنم اما…. همه ی ذهنم پر شده از یک تصویر تصویر شمعدانی های مادر از دیروز که توی خیابان یک گلدان شمعدانی…

بهانه بی بهانه

بهانه برای ننوشتن کم داشتم اخیرن دوست خوبی یک بهانه ی جدید داده است دستم. قبلن ها که میخواستم بنویسم به ۲ چیز فکر میکردم یکی اینکه چیزهایی بنویسم که خیلی خصوصی نباشد که بعدها مجبور شوم خودم را سانسور…

کسی نمیداند

کسی چه می داند شاید قرار است واقعن آن روزهای خوب بیایند، کسی چه می داند؟ گاهی همین که نمی دانی خوب است چون میتوانی امیدوار باشی. راستی چرا خبری که باید خوشحالت کند هیچ خوشحالت نمی کند؟ چرا یک…